![]() |
![]() |
|
| گراز بسیط زمین عقل منهدم گردد ........به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم |
|
به نام خداوند ظاهروباطن برای کسانی که همه چیزرا درظاهر می بینند درآغوش خیا ل آوای غرش رودخانه که ازآن پایین می آمد نشانه آن بود که سیل شدت گرفته است.ازکناراین صخره شیب که عبورکنند بقیه راه رابی هراس سقوط می توان رفت غیرازما دخترنوجوانی هم کنارصخره ایستاده بود.یعنی درمانده بود که چگونه عبورکند. کاهن میانسال اورادر بغل گرفت،آرام آرام،بااحتیاط تمام قدمهایش راروی صخره ها ی خیس ولغزنده محکم می کرد.دخترازترس چشمهایش را بسته بود تاعمق پرتگاه رانبیند.کاهن جوان هم دست کاهن پیرراگرفته بود وازپی می آمدند. ازشیب صخره که عبورکردند کاهن میانسال دخترک رابه زمین همواررهاکرد .کاهن جوان نیزدست کاهن پیررا. دختربه راه خود رفت. سه کاهن مانیزبه راه خود.ساعتی دیگرراه رفتند تا به معبد رسیدند.هیچکدام کلامی نگفته بودند. لحظه ای ایستادند تا خودراورندازکنند، برای وارد شدن به معبد باید آراسته باشند. چیزی دراندیشه کاهن جوان آزارش میداد.درراه که می آمدند این رابه کاهن پیرهم گفته بود.بانگاهش.چندین بار.کاهن پیرهم تاییدش کرده بود.بانگاهش.چندین بار. کاهن میانسال آماده بود که واردمعبد شود.نگاه دوکاهن دیگراورا به قلاب انداختند که: درشیوه کاهنان نیست که بادختران همراه شوند چه رسد به آنکه درآغوش گیردشان. این را بانگاهشان گفتند. وکاهن میان سال: درهمان زمین همواررهایش کردم،شاید اکنون خیال شمااورادرآغوش دارد ورهایش نمی کند؟ وبه این گونه سه کاهن بی آنکه کلامی باهم گفته باشند وارد معبد خداوند شدند. یکی تنها بود.آندودیگر،هرکدام وسوسه ای درخیال،تاباخداوند نیزسخن گویند. ازیادداشتاهای کوتاه علی طهماسبی (برگرفته ازیک روایت کهن بودایی) www.alitahmasei.com
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 10:10 PM توسط ايمان سبز ازایران سبز برای ایران سبز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایمان 23ساله از ایران هستم وهدفم ازایجاداین وب لاگ ایجاد زمینه تفکردرمورد خیلی چیزهاست که حتی ممکن به نظر هم نیان.
آدرس ایمیل من:imanemodern@yahoo.com |
|
RSS
|